کودکی چشم باز نکرده، زبان گشائید
به تحقیر قبیله سنگستان،که مائیم
ندانست قبیله خواهد شوراند زبان درازش را
و عاقبت به سوگ خویش خواهد رفت
سالهاست در محوری است بین افسانه و حقیقت
همه زمان، روبروی مرگ هزار آوا
این است سزای پلک زدن و دیدن بی جا
و آن کودک منم
هزاران سال از بودنم میگذرد اما هنوز نیامده ام!
و امروز سالگرد همان بامداد است
تولدی دیگر!
